تبریک عید بعد از 15 سال

سلام به همه دوستان قدیمی و همشاگردی عزیز
سال نو مبارک ! 15 سال از آخرین تبریکی که صبح بعد از سیزده به در به هم گفتیم گذشت !! چقدر زود و پر شتاب !
غلامرضای عزیزم ! شاید مرا به یاد نداشته باشی اما من تو و همه بچه ها را با همان چهره های سوخته از سرما و باد دامغان به یاد دارم ، یاد شوخی هایی که با علی اصحابی ، حسن کاشفی و پژمان بهرامیان با صلح آباد و صلح آبادو می کردیم بخیر !! فکر کنم تو باید ما را حلال کنی داداش !
البته به نظر می رسه اینجا بخاطر گسترش شبکه های اجتماعی و گروه هایی که دوستان دارند کم رونق شده اما همشاگردی جان از تو ممنونم که بخاطر دل امثال من که در دنیای مجازی عضویتی نداریم گاهی هر چند سالی یکبار !! به روز می کنی ! یا علی

=================

همشاگردی:

منم سال نو به همه محرابی ها تبریک می گم خیلی ممنون از علی آقا که هنوز برای وبلاگ پیام می فرستن. خداییش یه مدت زیادی تقصیر بلاگفا بود که قاطی کرده بود و کاملا وبلاگ ها از کار افتاده بودند. علی اقا اتفاقا توی شبکه مجازی تلگرام هم رونقی در بین بچه ها نیست. اگر هرکسی ماهی یکبار یک مطلب واسه وبلاگ بفرسته کلی اینجا پر رونق می شه اما....

سال خوب و خوش و پر رونقی داشته باشید . ان شاء الله

متنی از یک همشاگردی / آقای غلامرضا مطواعی

سلام به همه ملاصدرائی ها و محرابی ها، خصوصا همشاگردیهام.
2 روز مونده به عید 95 که این وبلاگ رو دیدم. برا منم جالب و یاداور خاطرات بود. دلم برا همه خصوصا شکرالله تنگ شده. حتما با ایمیلت باهات ارتباط میگیرم.
یادی هم میکنم از آقای پناهی معلم ریاضی ملاصدرا که بهترین معلم مدرسم بود، جوری سر کلاسش درس میداد که نیاز به خوندن شب امتحان نبود. راستی وقتی از بچه ها جلو تخته سوال میکرد یادمه که نرمه گوششون رو میگرفت و ازشون درس میپرسید.
بچه ها هر جا هستید موفق باشید و از همه حلالیت و التماس دعا.

یک مهر سال 80 در دبیرستان محراب

وقت همه همشاگردی ها بخیر؛

یکی دو روز مونده تا اول مهر 94 گفتم یه یادآوری کرده باشم از آخرین اول مهری که با هم و پشت سر هم توی صف صبحگاهی دبیرستان محراب ایستادیم. از خنده ها و روبوسی های اول مهر سال 80 آره قشنگ که حساب کنی میشه.... درسته دقیقا 14 سال پیش همچین موقع هایی.

برای من که صبح اول مهر پاییز 80 صبح دلپذیر و خوبی بود تجدید دیدار با دوستانی که سه سال در کنار هم درس آموختیم و خاطرات فراوانی رقم زدیم. حالا دیگه شاخ دبیرستان بودیم یکوری توی صف وامیستادیم و کمتر از مدیر و معاون حساب می بردیم (البته یکم کمتر از سال اول) با آقایان حقیری بیشتر شوخی می کردیم و ادعای اینو داشتیم که همه کتاب های تست کتابخانه واسه ماست و اگه بچه های سال پایینی کتاب تستی از کتابخانه می گرفتند و یک ساعت دیر می آوردن سریع اعتراض می کردیم که چرا اصلا کتاب به این افراد می دهند و نمی گذارند ما رتبه خوبی در کنکور بیاوریم.

یادی کنیم از استرس های سال آخر برای کنکوری که در پیش رو داشتیم و جامعه به گونه ای به ما القا کرده بود که همه آینده زندگیتان در همین سال خلاصه می شود یا قبول می شوید و رستگار خواهید شد یا مردود و بیچاره!!!

اما خاطرات و لحظات شیرین و تلخش برای همیشه در ذهنمان مانده و حالا که با فاصلهای به اندازه 5110 روز به 1 مهر 80 نگاه می کنیم چیزی جز خوبی و خوشی در یادمان نمانده و مطمئنا دل شما هم مثل من برای اون روزها تنگ شده و یکی از آرزوهای دست نیافتنی مان اینه که دوباره توی صف یک مهر سال 80 خودمان را ببینیم.

دلهاتون همیشه شاد.

ماه رمضون های دبیرستان محراب

سلام به همه همشاگردی ها

ان شاء الله طاعات و عباداتتون مقبول درگاه الهی قرار گرفته باشه.

یه چند وقتی بود بلاگفا خراب بود و الان هم که درست شده خیلی از کامنت های قدیمی وبلاگ حذف کرده دیگه چاره ای نیست خونه اجاره ای همینه.

بهانه گذاشتن این مطلب به خاطر ماه رمضان بود. می خواستم یک تلنگری به دوستان فعال و غیر فعال بزنم که اگر خاطره ای از ماه رمضان دوران دبیرستان دارید برای وبلاگ بفرستید. تا اونجایی که من یادم هست یکی از سالها، دبیرستان همه بچه ها را افطاری دعوت کرد و شاید ما غیر خوابگاهی ها برای اولین بار بود که شب به دبیرستان اومده بودیم. نماز جماعت را خوندیم بعدشم یک افطاری میهمان دبیرستان شدیم.

یکبارم یادم هست توی ماه رمضون زنگ ورزش قبل از اذان ظهر بود بازی که تموم شد رفتیم سر صورتمون را بشوریم و حسابی هم درمورد بازی داشتیم تحلیل و بررسی می کردیم من هم همینطور که داشتم سخنرانی می کردم صورتم شستم و یکی دو تا مشت آب هم خوردم وقتی سرم بالا آوردم که ادامه حرفامو بزنم دیدم همه ساکت و با تعجب دارن به من نگاه می کنم. گفتم چی شده؟! ابوالفضل شفیع زاده گفت مگه روزه نیستی؟ یکدفعه فهمیدم چکار کردم و همین جریان تا آخر ساعت اون روز و آخر ماه رمضان اون سال شده بود سوژه بچه ها.

===========================

اینم یک خاطره از یار همیشگی وبلاگ آقای علی صریحی:

سلام به همگی
منم یادمه یه سال افطاری تو دبیرستان دعوت شدیم ، و اینکه من و امیر خوانی و علی اصحابی و چند تا دیگه از بچه ها بعد از کلاس مدرسه موندیم تا افطار ، اتفاقا یه سر به خوابگاه بچه ها هم زدیم ، یاد رسول علی نژاد بخیر !! من و امیر و رسول سه تایی رو تختش دراز کشیده بودیم همش نگران بود نئوپانش بشکنه !!! البته اون زمان روزهای ماه رمضان خیلی کوتاه بود ، فکر کنم 4/5 - 5 افطار میشد . امیدوارم طاعات همه تون قبول واقع شده باشه و التماس دعا

بهار در دبیرستان محراب

سلام
دوباره بهار اومد و یاد و خاطره های قدیم بوی تازگی به خودشون گرفتن ، یاد بوی گلهای یاس تو حیاط مدرسه ، یاد خوردن زنگلاچوهای ریز و هلوهای کال تو باغچه های مدرسه ، یاد بالارفتنهای ابوالفضل قربانی از درختهای توت قرمز و خوردن توتهای کال و قرمز شدن لباسای سفیدش ، آخ چه لذتی داشت وقتی کنار پنجره مینشستیم و معلم درس میداد و منظره پشت پنچره کلاس درختهای سبز و باغچه های سرسبز بود ، آخ که خیلی دلم هوای اون دوران و کرده ، کاش حداقل یه روزش برام تکرار می شد.

همشاگردی عزیز اگه میشه این متن رو به عنوان مطلب جدید تو وبلاگ قرار بده تا بچه ها حتما ببینند و خاطراتی که از بهار به یادشون میاد رو بفرستن.

علی خطیب زاده

سال 1394 مبارک

سلام به همه 76 های محراب

سال نو مبارک

ان شاء الله سال خوبی را شروع کرده و به خوبی به پایان برسانید.

اسفند های دبیرستان محراب

سلام بر همشاگردی عزیز و دستان قدیمی گرامی ! آقا تو این روزهای آخر سال بدجوری یاد اسفندماه محراب افتادم ، از 15 اسفند برنامه ریزی می کردیم هفته آخر رو بپیچونیم اما آشمالی بعضیا نمیذاشت ( اسمشون رو نمیبرم غیبت نشه !!! ) ، یاد روز و تاریخ زدن های مجتبی اکبرپور بخیر ، از بهمن ماه شاید هم زودتر زنگ اول روی تخته می نوشت :
"... روز و ... ساعت و ... دقیقه به عید "
یادمه یه بار بالاخره یه روز رو پیچوندیم رفتیم کلوپ فوتبال !! ( آخرش هم نفهمیدم چرا به اون زمین آسفالت خیابان پاسداران نرسیده به میدان شهدا میگفتیم کلوپ !!! ) البته آقای عالمی از دماغمون درآورد !!
یاد روزهای پر تلاطم اسفند ماه با بادهای همیشگی دامغان و طراوت و سرسبزی محراب و شوق تعطیلات عید بخیر ...

علی صریحی

محسن عبیری دوستی که زود از دستش دادیم

سلام دوستان وقت بخیر. 

 

متاسفانه با خبر شدیم آقای محسن عبیری یکی از 76 های محراب مرحوم شده اند. امروز ساعت 10 صبح تشییع جنازه در فردوس رضا انجام شد و مراسم ختم هم از ساعت 2 تا 4 در مسجد قدس برپا بود. خانواده آقا محسن مراسم هفتمی برگزار نمی کنند فقط اطرافیان خودشان و فامیل های نزدیک مراسم کوچکی خواهند گرفت. اما مراسم چهلم برگزار خواهد شد که سعی می کنیم اطلاع رسانی کنیم. بنده و سایر دوستان فوت آقا محسن را به خانواده محترم عبیری تسلیت عرض می کنیم. یاد دوست خوبمان هم گرامی. توی سن 16 ، 17 سالگی چنان نقاشی ها و کاریکاتورهایی می کشید که همه فکر می کردند کسی که طراح بوده باید یک استاد حسابی باشه. ما به خاطر همین تصاویر و گرافیک های قشنگ آقا محسن یکی دوبار توی مسابقات روزنامه دیواری مقام شهرستانی و استانی آوردیم. خط زیبایی هم داشت. عاشق آهنگ های سنتی و به خصوص شهرام ناظری بود. یادم هست تمام نوارهای شهرام ناظری را جمع کرده بود و به بچه ها هم می داد که گوش کنند.  

آقا محسن صدای قشنگی هم داشت توی اردوی همدان ـ کرمانشاه وقتی توی غار علیصدر بودیم به درخواست آقای رهبری یکی از آهنگ های شهرام ناظری رو خوند حسابی توی اون فضا صداش بهمون چسبید تازه بماند که بقیه گردشگران غار هم از صدای آقا محسن خوششون اومده بود و درخواست تکرار داشتند. بهترین تعریفی که از محسن می تونم بکنم اینه که دیر آشنا اما صمیمی بود. خداوند رحمتش کند. حالا که یکی از76 ها را از دست دادیم شاید بیشتر قدر ایام و دوستی هایمان را بدانیم. دنیا محل عبور است روزی با محسن در مدرسه محراب روزنامه دیواری طراحی می کنیم و روزی در مجلس ختمش به سوگ می نشینیم. 

برای شادی روح آقا محسن عبیری صلوات و فاتحه ای می فرستیم...

ماجرای لیز خوردن حسن آقا در حوض چهل ستون (سیزده سال پیش)

همشاگردی: اینم خاطره جدید از علی آقای صریحی نویسنده فعال دبیرستان محراب:

همشاگردی جان انگار کسی خاطره نمیفرسته !! خودمم و خودت ! یک خاطره از اردوی اصفهان :
سلام به همگی ؛ خاطره ای که از اردوی اصفهان خوب تو ذهن من مونده به همین حوض جلوی عمارت زیبای چهل ستون بر میگرده ، همون حوضی که تو این عکسها پشت سر بچه هاست ، در جریان بازدیدها اکثراً دوربین فیلم برداری حسن آقای کاشفی دست من بود و مشغول ثبت لحظه ها بودم ( عشق به دوربین هنوز هم در من موج میزنه !!!! ) - هر چند فیلم اش رو هنوز که هنوزه به ما نداده و لابد باید یه شام بهش بدیم تا فیلم رو بگیریم !!! – لبه حوض به شدت بخاطر خزه و جلبک هایی که داشت لیز بود ، یادمه یکی دو تا از بچه ها پاشون سر خورد و رفت تو آب اما یادم نیست کیا بودن ؟! ، این حسن آقا حین فیلم برداری هوس کرد لذت راه رفتن روی لبه حوض رو تجربه کنه ، همینطور که داشت کنار بچه ها با مهارت خاصی روی جدول لبه حوض راه می رفت و هنرنمائی میکرد دوربین رو به سمتش گرفتم ، یادمه گفت : اینها واسه چی افتادن تو آب اینجا که لیز نیست ! و یک پاشو گذاشت لب آب تا لیز نبودنش رو اثبات کنه ! هنوز جمله اش تموم نشده بود که پاش تا کمر سر خورد تو آب !!! .... خیلی تلاش کرد نیفته اما بدتر فرو رفت ! یادمه علی اصحابی و مصطفی فانی رو دیگه نمیشد جمع کرد ... همه این اتفاقات توسط من روی دوربین خود حسن آقا ضبط شده اسنادش هم موجوده ! البته اگه پاک نکرده باشه ...

آقا شکرالله و پیرمرد اصفهانی

سلام دوستان یک خاطره از اردوی اصفهان براتون تعریف می کنم امیدوارم به ذهن ها خسته تان کمکی کند و چند تا خاطره هم شما برامون بفرستید:

اردوی اصفهان بدون حضور آقای عالمی مدیر مدرسه و با مدیریت آقای سعید رهبری در آخرین سال حضور ورودی های 76 برگزار شد. اردوی خوب و جالبی بود. یادم هست در زمان بازدید از میدان نقش جهان اصفهان وقتی در جلوی درب عمارت عالی قاپو ایستاده بودیم. شکرالله حسنی با صدای بلند گفت: ای بابا اینجا کجاست؟ یکسره می ریم بازدید. فقط یکمی آجری و گل روی هم گذاشتن دیگه. فقط یک ساختمان مثل همه جا.

آقا جای دوستانی که در این سفر با ما نبودند خالی هنوز این آخرین کلمات جمله اش تمام نشده بود که یک پیرمردی که در کنار ما ایستاده بود مچ دست شکرالله را محکم گرفت و گفت: پس اینجا یک ساختمان معمولی آره؟!! بیا تا بهت نشون بدم که اینجا معمولی و مثل همه جا نیست. و همین طور که صحبت می کرد دست شکرالله را کشید برد داخل ما هم پشت سرشان راه افتادیم. از در که وارد شدیم تقریبا یک فضای چهار گوش به چشممان خورد. پیرمرد با لهجه زیبای اصفهانی به شکرالله گفت برو اون گوشه بایست و گوش هایت را نزدیک دیوار بزار به یکی دیگه از بچه ها هم گفت تو هم برو گوشه مخالف و آروم با صدای خیلی کم صحبت کن. هر دو نفر این کار را کردند و بعد پیرمرد از شکرالله پرسید خوب چیزی می شنوی؟ شکرالله گفت: آره صدا از توی دیوار می یاد!! بچه ها تا این ماجرا را دیدند یکی یکی شروع کردند به امتحان این موضوع و کلی تعجب کردند که این سازه چطور می تواند صدا را از یک گوشه به گوشه دیگر انتقال دهد. خلاصه پیرمرد تا آخر بازدید از میدان نقش جهان با بچه ها و شکرالله همراه بود و حسابی به همه اطلاعات جالبی داد البته در بیشتر مکان ها راهنمای هر ساختمان توضیحاتی می دادند. فکر کنم هنوز هم آقا شکرالله این جریان یادش باشه اگه دقیقتر و بهتر می تونه برای بقیه بچه ها هم تعریف کنه، خیلی ممنون می شیم.

قابل توجه دوستان این خاطره مربوط به 13 سال پیش میشه!!!

عکس و خاطره

سلام به 76 های محراب این همه عکس توی وبلاگ از اردوها گذاشتیم یکی یک خاطره هم از این سفرها اگه فرستاده بودید الان می شد کتاب باهاش چاپ کرد. آقایونی که عکساشون توی این تصاویر هست اگه حال دارید یه چیزی بنویسید

اردوی اصفهان

اردوی مشهد

معلمان دوره راهنمایی و دبیرستان

آقای رضایی فر ـ معلم ادبیات دوره راهنمایی

آقای مصطفی زاده ـ دبیر ریاضیات گسسته دوره دبیرستان

اردوهای اصفهان و مشهد-بخش دوم

اردوی اصفهان 13 سال پیش

اردوی مشهد 15 سال پیش

اردوهای اصفهان و مشهد- بخش 1

اردوی مشهد مرداد 78 - نیشابور - خیام

ماشاء الله به این شلوارا...

اردوی اصفهان - میدان نقش جهان - مرداد 80

آقای فروزانفر ، آقای عالمی، آقای رهبری

 

آقای ابوالفضل خلیل نژاد، دبیر زبان انگلیسی / عکاس: علی خطیب زاده

 

آقای کرمی، مسئول کتابخانه / عکاس: علی خطیب زاده

 

آقای محمد قربانی، دبیر شیمی / عکاس: علی خطیب زاده

 

آقای رضا داوری، معلم ادبیات فارسی / عکاس: علی خطیب زاده

 

آقای امیراحمدی، دبیر بینش اسلامی / عکاس: آقای علی خطیب زاده

 

آقاي رضايي دبير عربي مدرسه محراب

سلام به همه دوستان ، هر چند هنوز ذهنم کاملاً آسوده نیست اما هر وقت به اینجا سر می زنم و می بینم هیچ کس خاطره یا نظری نداره چون احساس مس کنم این موضوع ارتباط ما رو دوباره کم رنگ می کنه برام خیلی ناراحت کننده است از طرفی دیدن اسم آقای رضائی ( دبیر محترم عربی ) - هر چند دل خوشی از درس عربی نداشتم و ندارم – خاطرات زیادی رو در ذهنl زنده کرد . آقای رضائی بیشتر اوقات خنده رو و بذله گو بود و اگر به خاطر داشته باشید همیشه صورتش رو با یه شال گردن تا زیر چشم می پوشوند ! پائیز و زمستان ها از سرما و بهار به خاطر حساسیت شدید فصلی که داشت . اما سر کلاس چون باید حرف می زد شال گردن رو باز می کرد و این مساله مخصوصاً در فصل بهار با باز بودن پنجره ها و فضای پر از گل و گیاه دبیرستان محراب باعث عطسه های پیاپی استاد و آب ریزش شدید بینی و سرفه و ... طوری که گاهی مجبور می شد چند دقیقه بنشیند و شال گردن رو جلوی سر و صورتش بگیره و توی دستمال کاغذی چندبار ( گلاب به روتون ) محکم فین می کرد . توی کلاس اول الف یه همکلاسی داشتیم به نام مجتبی خدابخشیان ( البته اگه اسم کوچیکش رو اشتباه نکنم ) . همون ردیف آخرِ کلاس وسط می نشست . پدرش دندانساز بود و خودش عشق پزشکی ، طوری که سال دوم به خاطر رفتن به رشته علوم تجربی از محراب رفت . همیشه توی کیفش پر از قرص بود و با هر سردرد و سرماخوردگی می رفتیم سراغش . صدای بم خاصی داشت و بچه با معرفتی بود ، یادش به خیر و ان شااله هر جا هست سلامت باشه ؛ یه روز که آلرژی آقای رضائی داشت به بحران نزدیک می شد و بدجور بی تابش کرده بود از جاش بلند شد و با همون صدای خاصش گفت : " آقا آنتی هیستامین می خواین ؟؟ " توی اون سن و سال جرات می خواست بلند شی و به دبیر پیشنهاد قرص بدی ! آقای رضائی انگار گمشده اش رو پیدا کرده باشه در حالی که به سمتش می اومد با سر جواب مثبت داد . مجتبی از توی زیپ کیفش بسته سبز رنگ آنتی هیستامین رو به طرف آقای رضائی گرفت که فقط چشماش معلوم بود و اونم سرخ سرخ بود !! بعد هم بلند شد رفت یه لیوان آب آورد و آقای رضائی با خوردن دو تا قرص اون روز تونست کلاس رو تموم کنه و انصافاً آخر کلاس حالش بهتر شده بود . ما هم چند تا اسم پاچه خوارانه واسه مجتبی گذاشتیم که روش موند ! از اون به بعد غالباً ابتدای جلسات کلاس عربی آقای رضائی می اومد ته کلاس ، یه قرص می گرفت و می خورد و به سمت تخته سیاه می رفت . یک روز بهاری که از اون بادهای معروف دامغان هم می وزید آقای رضائی با حالت عجیبی وارد کلاس شد . چند تا عطسه پشت سر هم توی درگاه کلاس زد و با حالتی خمیده به سمت صندلی رفت و با سختی نشست . بچه ها هم هاج و واج یکی یکی روی صندلی هاشون نشستن و به آقای رضائی خیره شدن . مجتبی طبق عادت همیشه آنتی هیستامین به دست ! به سمت میز معلم رفت و با صدای دورگه خاصش درآمد که : " آقا ... آنتی هیستامین ... " آقای رضائی بدون اینکه سر بلند کنه بسته قرص رو گرفت و دو تا باز کرد ، توی این فاصله لیوان آب هم رسید و استاد آب را با قرص ها سر کشید و دوباره سر روی میز گذاشت . پس از چند ثانیه با اشاره به یکی از بچه ها فهماند که تمرین های درس را شروع کنند تا حالش بهتر بشه . بنده خدا اون روز آبریزش شدید داشت هر چه فین می کرد انگار تمامی نداشت !! کم کم دستمال پارچه ای استاد خیسِ خیس شده بود و چند تا دستمال کاغذی توی جیب کتش هم دیگه خمیر بودند !!! مجتبی که بدجوری تو نخ گرفتاری استاد بود بلند شد و گفت : " آقا ... دستمال کاغذی می خواین ؟؟!! ... " بچه ها خنده شان را زیر لب پنهان کردند . آقای رضائی که بدجوری کلافه شده بود به حرف آمد که : " نه بابا ... دستمال دیگه جواب نمی ده ... اگه بقچه ای ، چادرشبی چیزی داری وردار بیار ... " بچه ها زدند زیر خنده اما مجتبی که زیاد اصطلاحات دامغانی رو متوجه نمی شد با تعجب پرسید : " شب چه کار کنیم آقا ... ؟؟!! " با حرف مجتبی کلاس منفجر شد ، حتی خود آقای رضائی از شدت خنده با اون حالش به سرفه افتاد و از کلاس رفت بیرون . اردتمند : علی صریحی

نتایج نظرسنجی وبلاگ

هفته معلم گرامی باد

۱ ـ جناب آقای خلیل نژاد...................................... ۸/۳۷ درصد

۲ ـ جناب آقای رضایی......................................................... ۱/۱۸ درصد

۳ ـ جناب آقای امیراحمدی ....................................... ۱/۱۲ درصد

 

واقعا که....

سلام کسی نمی خواد خاطره بفرسته؟؟؟!! حالا اومد و من تا 10 سال دیگه هیچی ننوشتم یعنی شما هم هیچی نباید بنویسید؟

مراسم صبحگاه در مدرسه محراب

توی این عکسم می شه فهمید که بچه ها توی کدوم کلاس با هم بودند.

سال نو مبارک

یکسال دیگه تموم شد و حالا بیش از ۱۰ سال است که دوره دبیرستان را تمام کرده ایم. یادتون هست سال اول موقع صف ایستادن کنار جدول های سمت چپ جایگاه بودیم. و سال آخر کنار جدول های سمت راست. فاصله این دو تا جدول شاید به ۱۰ متر هم نرسه اما اگه خوب حساب کنیم چهار سال یعنی ۱۴۶۰ روز طول کشید تا این فاصله ۱۰ متری را با هم طی کنیم. چقدر هیجان و شادی و دلواپسی چقدر خاطره و نگرانی. حالا ۱۰ سال هم از آن زمان گذشت. امیدوارم هرجا هستید سال خوبی را تمام کرده باشید و سال بهتری را آغاز. پس

سال نو مبارک

یک سفره خاطره...

یک عکس یک خاطره...

حمید فراتی یکی از بچه های ساکت 76 ای

حمید آقا فراتی یکی از بچه های کم حرف و ساکت محراب به شمار می رفت. جزو معدود دانش آموزانی بود که از مدرسه راهنمایی ملاصدرا وارد دبیرستان محراب نشده بود. چون خیلی آروم و بی آزار بود برای همین بعضی ها فقط آقای مهدی فراتی یادشون مونده اما اگه یه نگاهی به لیست اسامی کنیم همیشه دو تا اسم فراتی در بین بچه های ۷۶ ای محراب به چشم می خوره. البته فکر کنم همیشه هم توی یک کلاس بودند. اگه عکس حمید را می خواهید ببینید مراجعه کنید به آرشیو دی ماه و مطلب "بچه های مدرسه محراب" عکس دوم. از سمت راست نفر دوم خود خود حمید فراتیست. حمید آقا یه ویژگی متمایز دیگه ای هم دارند. ایشان فرزند شهید فراتی هستند. اسم کوچک پدرشان یادم نیست. اما همین دیروز با صمیمی ترین دوستم صحبت می کردم حرف بسیار جالبی زد، می گفت من شاید از شش ماهگی و شایدم از همان روزهای اول تولدم به شهدا اعتقاد داشتم. و این حرف برای یک فرزند شهید شاید ملموس تر باشد. فرزندی که خیلی کم از پدر خاطره ای به یاد دارد. پدری که جای بسیاری از پدرهای دیگر، از خانواده اش گذشت تا امروز هم فرزندش و هم دوستان و همشاگردی های فرزندش به غرور یک میهن خالی از اجنبی دلشاد باشند. پس حمید آقا به جمع دوباره همشاگردی هات خوش آمدی.

برای شادی روح پدر حمید آقا و سایر شهیدان صلوات و فاتحه ای قرائت می کنیم.

دفتر آقای حقیری

یه خاطره از علیرضا روحانی رسیده. البته نمی دونم بالاخره مشکلش با کامنت وبلاگ حل شد یا نه؟ یه چند وقتی بود کامنت یا خاطره ای برامون نفرستاده اما همیشه توی روز یکبار یا دوبار به وبلاگ سر می زنه. آقا علیرضا دستت درد نکنه. حالا که فرانسه هستی اما باز خواستی دور اروپا بچرخی یه سر آلمان بزن و از نزدیک یه بازی بایرن مونیخ ببین. عشق است بایرن. اون وقتی که بایرن قهرمان اروپا بود نه منچستر نه لیورپول نه بارسلنا و نه میلان به گرد پاشم نمی رسیدند. یه عکسم از اردوی مشهد بهتون نشون بدم به افتخار آقا علیرضا تا تشویق بشه بیشتر خاطره بنویسه. طبق معمول حسن آقا کاشفی هم در عکس مشهود هستند... دست به گیرنده های خود نزنید، کیفیت عکس یکمی پایین بود با فتوشاپ تونستم در همین حد درستش کنم.

سلام به همه، البته این یه خاطره نیست ولی‌ یه جریان جالب توی یکی‌ از کلاسهای محراب بود، اگه یادتون باشه ما ۲ تا آقای حقیری داشتیم، آقای  اسماعیل حقیری و آقای عباس حقیری. یک بار آقای عباس حقیری به مقداد رضایی که یک سال از ما بالاتر بود گفت بود برو دفتر من رو از دفتر مدرسه بردار بیار. مقداد هم رفته بود و یه دفتر آورد بود و به آقای حقیری گفت اینو پیدا کردم ولی‌ روش نوشته حقیری علیه السلام!! فکر کنم بر‌ا‌ی یه امامی، کسی‌ بوده این.  هنوز که هنوزه هم هر وقت آقای عباس حقیری رو میبینم یاد اون جریان می‌کنیم.

سفرنامه محراب ـ اردوی همدان کرمانشاه ـ قسمت هفتم

وقتی به اسکله دوم رسیدیم هنوز نوبت ما نشده بود که سوار بشیم. با آقای رهبری و چند نفر دیگه از بچه ها سوار قایق ها شدیم. در راه برگشت آقای رهبری به محمدرضا رضایی و محسن عبیری گیر داده بود که بخونند. اول محسن یکمی برامون خوند خداییشم صداش خوب بود. بعدشم محمدرضا حسابی هم ما و هم بقیه گردشگرانی که در غار بودند را به فیض رسوند. آنقدر روی هم آب ریخته بودیم که از سرما داشتیم می لرزیدیم. حالا دیگه به نقطه اول رسیده بودیم. همه از قایق ها پیاده شدیم و پله را به سمت درب خروجی بالا رفتیم. هرچه بالاتر می رسیدیم هوا گرمتر می شد و وقتی از درب خروجی بیرون آمدیم برای چند لحظه نور چشمانمان را اذیت کرد. ما آخرین گروه بودیم که از غار خارج شدیم. بچه ها کمی در بازارچه اطراف غار چرخیدند و بعد سوار مینی بوس ها شدیم. نزدیکای غروب به شهر کبودرآهنگ رسیدیم. اول به یک مسجد رفتیم و نماز خواندیم موقع بیرون آمدن متوجه شدم کفش هایم نیست. بالاخره پای برهنه به طرف ماشین رفتم و یک جفت کفش دیگه پوشیدم. اینم از شانس ما این همه آدم طرف صاف اومده کفش من و برده!! یک مدرسه گرفتیم چون مدرسه کوچک بود همه در نمازخانه خوابیدیم. صبح زود به سمت قم حرکت کردیم. بعد از زیارت حرم حضرت معصومه (س) از یکی از مغازه ها سوهان خریدیم و با سرعت به سمت دامغان حرکت کردیم. حدودای ساعت ۱۰ شب دامغان بودیم. بچه ها خیلی خسته بودند اما باز هم از شوخی و مسخره بازی دست برنمی داشتند کلی از هم تشکر کردند و یکی یکی از ماشین پیاده شدند. این سفر طولانی هم با تمام خاطرات زیبایش به پایان رسید و برای همیشه در ذهن ما جای گرفت. امروز که آخرین بخش این سفرنامه رو نوشتم مثل این بود که دوباره همین الان از سفر همدان و کرمانشاه برگشتم همین الان تازه از ماشین پیاده شدم و با بچه ها خداحافظی کردم. نمی دونم چقدر تونستم ماجراهای این سفر را برای شما بازگو کنم. راستی خاطرات اردوی اصفهان و نتونستم پیدا کنم. شاید فیلمی که حسن آقا داره بتونه به ما کمک کنه.

منتظر خاطرات شما هستم...